بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

223

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

لا بد و ان « 1 » العتاب يخلص ود * صد « 2 » الود ينجلى بالعتاب ( در مقدم انتظارم « 3 » ) تا اگر بخت خفته بيدار شود و اقبال رفته بازآيد و آن « 4 » مجلس اعطاف عاطفت را در هزّت آرد ، و يك ذرّه از ذروهء عظمت و كبريا قدمى فراتر نهد ، و تخلقا « 5 » باخلاق الله و كلم الله « 6 » موسى تكليما من كهتر را تشريف خطابى « 7 » ارزانى دارد ، و در ضمن آن بخدمتى اشارتى « 8 » فرمايد ، تا بواسطهء اتمام آن مهم مراسم دوستى - كه مجلس بزرگوار با چندان گناه در آن شيوه سخت بىگناه است - به دو آموزم ، و از ميان دل ( و جان سپارشها كنم ، و السلام « 9 » ) قد اطلت الكتاب و الشوق يملى « 10 » * ليس يرضى فى القول بالميسور فسقى الله بلدة انت فيها * كدموع « 11 » المتيم المهجور اين فصل بر ظهر آن « 12 » رسالت نبشته شد « 13 » كه مقارن ارسال اين مكتوب خطاب آن بزرك در رسيد بعد « 14 » از آنكه اين خطاب ناخوش‌گوار درازآهنك چون عيش عاشقان تلخ مذاق و چون عتاب معشوقان - هرچند جاى آن ندارم - خشم « 15 » آميز از سر ضجرتى تمام و حيرتى مستولى صادر شده بود و بانديشهء ارسال سوى آن مخدوم مختوم گشته ناگاه گل پژمردهء اميد را نضارتى پيدا آمد ، و مگر آن مجلس را در رعايت جانب دوستان بصارتى « 16 » حاصل شد ، و دل مشتاق بتنسم « 17 » روايح آن اخلاق ترنم « 18 » انى لأجد ريح يوسف آغاز نهاد ، و من حيث لا يحتسب « 19 » بعد حين من الدهر چشم بىنور باكتحال خطّ مبارك حظّ روشنايى برگرفت ،

--> ( 1 ) لا بدون . ( 2 ) و صد ( ظ ، و صدى - ش ، بمعنى زنك و زنگار ) . ( 3 ) در مقام انتظارم . ( 4 ) ظ ، آن . ( 5 ) و تخلقوا . ( 6 ) ظ ، كه و كلم اللّه . ( 7 ) خطاب . ( 8 ) اشارت . ( 9 ) و جان سازيها كنم ( ظ ، جان‌سپاريها كنم ، و السلام ) . ( 10 ) ظ ، يملى . ( 11 ) بدموع . ( 12 ) اين . ( 13 ) مىآيد . ( 14 ) و بعد . ( 15 ) چشم . ( 16 ) نضارتى . ( 17 ) بنسيم . ( 18 ) ترانهء . ( 19 ) ضا ، چه .